تبعيد
Saturday, August 13, 2005
دلشوره
چند هفته ای است که احساس بدی دارم. همه اش فکر می کنم اتفاقی در حال رخ دادن است یا رخ خواهد داد.
از آن احساس هایی که ذهن را مثل خوره می خورد و همه چیز گنگ و مبهم جلوه می کند. دیروز بیشتر از همیشه نگران بودم.
دوستم پرسید چرا پریشانی؟
گفتم خودم هم نمی دانم. فقط دلهره دارم و احساس می کنم اتفاق بدی خواهد افتاد.
گفت: دیونه!
نگرانی ام چندان بی ربط نبود و دیشب دیرهنگام که از جایی برمی گشتم تصادف کردم. البته خوشبختانه نه من و نه راننده مقابل هیچکدام صدمه ای ندیدیم.حالا فکر می کنم دلشوره ام شاید بی جهت هم نبوده است. کاش با همین تصادف تمام شود و هیچ اتفاق بد دیگری رخ ندهد. کاش.
_______________________________________
فصل سبزفرانک جان خوشحالم که بالاخره تصمیم گرفتی نوشته هایت را با دیگران قسمت کنی و ورودت را به دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسان تبریک می گویم.
امیدوارم همه فصل های زندگیت سبز باشد.
_______________________________________
Wednesday, August 10, 2005
دالی
گاه گویی
با من دالی می کند
مرگ
مرا به خویش می خواند
آنگاه
با تبسم شومی
می گریزد.
بهار هفتاد و یک
_______________________________________