تبعيد

تبعيد


Friday, February 04, 2005

لیوه (داستان)

چند لحظه ای بود که هیچ کدام حرفی نمی زد وهر کس مشغول خوردن صبحانه اش بود. باد می آمد و صدای قاشق چای خوری و زیر استکان ها در صدای برگ های بید و صدای گنجشک ها گم می شد. نرگسی های توی باغچه کاملا باز شده بودند و گل های نخودی روزهای آخرشان را می گذراندند و داشتند کم کم تخم می کردند.

فروردین ماه بود و هوای خوزستان رو به گرمی می رفت. هوا بوی تاز گی می داد و چمن اطراف هنوز نم داشت. قالی کوچک سرخی توی چمن پهن بود و همه دور سفره پارچه ای نشسته بودند. کناره های ریشه ریشه شده قالی کهنگی اش را بیشتر نمایان می کرد.
روی حلیم توی کاسه ها یک پوسته سردو تیره رنگ درست شده بود. از صدای قاشق ها معلوم بود که چایی پنیر با نان تیری را بیشتر ترجیح می دهند. خانوم و مش سوویل یکطرف سفره و سمت باغ، رو به نرده ها و قباد و ماه میزر هم روبروی آنها و سمت حیاط نشسته بودند.

- خونه خدا های؛ بیار آشغال.
صدای رفتگر محله بود که آمدنش را با گاری کوچکش خبر می داد. جیر جیر چرخ گاری و صدای حلب های کناری آن از صدای رفتگر رساتر بود. رفتگر همیشه برای اینکه گاری اش حجم آشغال بیشتری را بگیرد حلب های هجده کیلویی روغن را باز می کرد و کناره های گاری می گذاشت.
خانوم سر قوری استیل را برداشت، نگاهی به ته قوری انداخت و زیر لب گفت: گناه داره، یه چایی بدم به عمو آشغالی. بعد هم کتری رویی را برداشت و کمی آب جوش به قوری اضافه کرد.
ماه میزر همانطور که خرده های ریخته شده نان تیری را از روی قالی جمع می کرد آرام اشکی از گوشه چشمش روی پیراهن رنگ و رو رفته مشکی اش افتاد. گوشه دستمال بور و کهنه اش را بالا برد و اشک چشمانش را پاک کرد و گفت: کرم ار جو به قالبس بید تا حالا اویده بید (پسرم اگر زنده بود تا حالا آمده بود).
خانوم سرش را به به طرف ماه میزر برگرداند، آهی کشید و با دلداری گفت: دالو ناشتات بخور، هو هر جا بو پیداس ابو (دایه صبحانه ات را بخور، او هر جا باشد پیدایش می شود).
قباد از روی سفره بلند شده و رفته بود توی ایوان کنار ستون آهنی نشسته بود. رختخوابش هنوز پهن بود و زنجیرش هم باز شده و کنار گلیم گذاشته بود. دیشب زنجیرش کرده بودند و صبح زود وقتی خانوم برای نماز بلند شده بود زنجیرش را باز کرده بود.

قباد اصلا آنجا نبود و از آن حرف ها سر در نمی آورد. در حالیکه با یک دست سیگارش را به لب گرفته بود و پک می زد، دست دیگرش را توی خشتکش کرده بود و با تخم هایش بازی می کرد.
مش سوویل به ماه میزر اخمی کرد و بدون اینکه چیزی بگوید سیگاری روشن کرد. مش سوویل لاغر و تکیده بود. موهای جلوی سرش کاملا ریخته بود و توی سبیل هایش دسته موهای سفید برق می زد.
خانوم استکان را توی کاسه استکانی می چرخاند و در همان حال صدا کرد: قوات (قباد) چایی اخوری؟
قباد که هنوز با تخم هایش مشغول بازی بود، دستش را از شلوارش بیرون کشید و گفت: نه، نه. نه چایی نیخوروم، سگار هد، سگار. سگار بم بدین (نه چایی نمی خورم، اگر سیگار هست سیگار می خواهم).
مش سوویل سرفه ای کرد. قباد را با چشم ورانداز کرد و انگار که دلش سوخته باشد گفت: مگه همین الآن یکی خاموش نکردی؛ بیا اینهم سیگار. قباد پسر عموی مش سوویل بود.

قباد سیگار را گرفت و روشن کرد. اینبار به جای اینکه دستش را توی شلوارش فرو کند و با تخم هایش بازی کند، یک دستش را گذاشت روی پیشانی آفتاب سوخته اش و شروع کرد زیر لبی حرف زدن. کسی صدایش را نمی شنوید ولی لبهایش تکان می خورد. مثل کسی بود که مدام ورد می خواند.
زیر شلواری راه راه خاکستری پوشیده بود با یک زیر پیراهنی سفید رنگ. رگ های آبی برآمده روی دستها و پاهای لاغرش نمایان بود.
قباد همیشه با خودش حرف می زد و لبهایش تکان می خورد. دست هایش را هم به ندرت می توانست ثابت و بیحرکت نگه دارد. یا با تخم هایش بازی می کرد و یا اینکه انگشت سبابه و انگشت میانی اش را از هم باز می کرد و بالا و پایین یک چشم می گذاشت، و بعد هم در حالیکه با انگشت سبابه ابرویش را بالا می کشید و با انگشت میانی پوست زیر چشمش را پایین می گرفت می گفت: پ ه. په ه ه ه.

یوسف اما با قباد کاملا متفاوت بود. تنها وجه مشترکشان این بود که هر دو دیوانه بودند و هر دو هم سیگاری های قهار. یوسف انگار فصلی بود و هر دفعه یک کار می کرد. یک دوره هر جا می رسید شیرهای آب را باز می گذاشت و می رفت. یا اینکه شب ها می رفت و شیر آب خانه ها را باز می کرد. مردم بی بیانهم از دستش کلافه می شدند و هی به بستگانش می گفتند که: ما از دست یوسف آرامش نداریم و توی این وضعیت بی آبی، همین آب کمی را هم که ذخیره می کنیم یوسف می ریزد.
بی بیان یکی از محلات مسجد سلیمان بود و بیشتر مردمش هم به واسطه نسبت های قومی و قبیله ای همدیگر را می شناختند. یوسف و قباد را هم آنجا همه می شناختند.
یک دوره دیگر کار یوسف این شده بود که می رفت خواجه آباد و توی مرده شورخانه می خوابید و شب ها کفن می پوشید و می گشت و مردم هم زهره ترک می شدند. این اواخر هم کارش این شده بود که هر خانه ای که می رفت چراغ توالت آن خانه را در می آورد و توی جیبش می گذاشت و می برد.
یوسف با همه احوالپرسی و به همه سلام می کرد، حتی به بچه های کم سن و سال توی کوچه و خیابان. انگار همیشه برای سلام کردن عجله داشت و به هر کس که می رسید می گفت: سلام، حالت خووه؛ خووی، سلامتی. سلام.

خانوم داشت ظرف های صبحانه را جمع می کرد که زنگ درب به صدا درآمد. مش سوویل پاچه های های شلوار دبیت اش را جمع کرد و گذاشت زیر پاهایش و گفت: این حتما مش قلیه. مش قلی هم پسر عموی مش سوویل بود.
مش قلی با پسرش رسول آمده بودند. مش قلی با همه سلام و علیکی کرد و بعد هم با اخم نگاهی به قباد انداخت و گفت:آل برده نکبتی، دستت رو از داخل خشتکت در بیار.
مش قلی خشن بود و قباد حتی با دیوانگی اش این را می دانست. دستش را از توی شلوارش بیرون کشید و اینبار شروع کرد به پ ه، په گفتن.
مش قلی یکی از تکه کلام هایش "نکبت" بود. هیکل درشت و تنو مندی داشت و این از ماهیچه های برآمده اش مشخص بود. زبری دست هایش حتی بدون اینکه لمس شان کنی پیدا بود.
مش قلی پرسید: پس جهانگیر هنوز نیامده؟
مش سوویل گفت: نه. هنوز دیر نشده، تا تو چایی بخوری جهانگیر هم آمده.
مش قلی گفت: نکبت. من که بهش گفته بودم ساعت هفت هفت و نیم اینجا باشد. ما که وقت زیادی نداریم، فقط همین امروز را داریم. برای فردا ساعت دو بعد از ظهر بلیط بریدیم (بلیط گرفتیم).
جهانگیر برادرزاده مش قلی بود و قرار بود بیاید و با رسول پسر مش قلی بروند دنبال یوسف بگردند و یوسف را پیدا کنند.

یوسف چند روزی بود که ناپدید شده بود و کسی از او خبری نداشت. یوسف در عین دیوانگی اینقدر عاقل بود که وقتی بشنود که می خواهند ببرندش دکتر خودش را گم کند. هر سالی چندبار یوسف و قباد را می بردند تیمارستان و بستری می کردند؛ گاها تهران و بعضی مواقع هم شیراز. چند ماه آنجا بستری می شدند و وقتی کمی حالشان بهتر می شد از طرف تیمارستان برایشان بلیط می گرفتند و دوباره می فرستادنشان مسجدسلیمان.
وقتی هم که بر می گشتند لاغر و نحیف بودند و انگار روزها بود که رژیم غذایی گرفته اند. قباد اصلا کم حرف بود و درباره تیمارستان چیزی نمی گفت ولی یوسف تا هفته ها بعد که می آمد از آنجا حرف می زد و برای مردم بی بیان دوره می گرفت.
یوسف می گفت که توی تیمارستان با دکترها و پرستارها دوست بوده و آنجا او را مسول تقسیم غذا می کنند. گاها هم می گفت که با پرستار خوشگلی در آنجا دوست شده است. می گفت که آنجا غذای کافی بهشان نمی دهند و از سیگار هم خبری نیست، کتکشان هم می زنند و مرتب خونشان را می گرفتند و می گفتند که برای جبهه های جنگ می فرستند.
بعضی وقت ها که از تیمارستان برمی گشتند آنقدر ضعیف بودند که حتی توان نگه داشتن آب دهانشان را هم نداشتند.

نیم ساعتی از آمدن مش قلی گذشته بود که جهانگیر هم آمد. مش قلی گفت: په حالا چه وقت اویدنه؛ حالا هم خواستی نیای.
جهانگیر سرش را تکانی داد و با خنده گفت: کاکا، په چته. حالا خو هنی ساعت هشته (عمو، چیه. الآن تازه ساعت هشت است).
خانوم گفت: جهانگیر، بیا حالا بنشین و یک لیوان چای بخور. بعد هم لیوان چای را پر کرد و به طرف جهانگیر کشید.
جهانگیر همین که چای را تمام کرد بلند شد تا با پسر عمویش رسول بروند دنبال یوسف.
اینبار صدای گریه ماه میزر بلندتر شده بود. همانطور که گوشه دستمالش را جلوی دهانش گرفته بود به آرامی گوگریو می خواند:
ماشین مرده کشم ویده دم مال / دشمنون شادی کنن / امانم ای دایه / ولا دوستون زنن زال.

مش سوویل گفت: دالو، بس کن دیه. تو خو بوومون سودی (دایه، بس کن دیگر. تو که پدر ما را سوختی).
مش قلی هم لبهایش را بهم فشرد، نفس عمیقی کشید و رو به ماه میزر گفت: نکبت، لیو لیوه ای نکن (نکبت، دیوانه بازی در نیاور).
وقتیکه جهانگیر و رسول از درب می رفتند بیرون مش سوویل گفت: یادتون باشه از خواجه آباد شروع کنین ها.
مش قلی هم گفت: سور، چمفراخ، سر مکینه و همه آن دراز دره ها را خوب بگردین و اون نکبت رو پیداش کنین حتما بو برده که خواستیم ببریمش تهران.
ماه میزر مثل مرغ سر کنده ای بی طاقت بود و با صدای بریده بریده گفت: دا، تونه خدا کوروم بجورین؛ اقلا مرده س بیارین (مادرترا بخدا پسرم را پیدا کنید؛ لااقل مرده اش را بیاورید).
ماه میزر سالخورده بود، به سختی راه می رفت و موهای سفید و صورت چروکیده اش گویای همه رنج هایی بود که می کشید.

یوسف و قباد برادر بودند و با هم چند سالی بیشتر اختلاف سنی نداشتند. هر دو تا دوران جوانی عاقل و سالم بودند، وضع شان بد نبود و حتی گله و گوسفند هم داشتند ولی بطور مرموزی در همان دوران جوانی حالشان بد شد. هر دو با هم دیوانه شده بودند. البته دیوانه خطرناک نبودند و آزار جسمی به کسی نمی رساندند. تنها کسی را که کتک می زدند ماه میزر مادرشان بود، آنهم فقط چند بار اینکار را کرده بودند.
همه چیز از گذشته ها یادشان بود و تقریبا تمامی افراد فامیل را می شناختند و حتی خانه هایشان را هم بلد بودند اما نمی دانستند که چرا دیوانه شده اند. یعنی هیچ کس نمی دانست. و دیوانگی شان هیچ شباهتی با هم نداشت.

یوسف آدمی بود پر حرف، پر خور و شلوغ و شنگول. هر جا که گرسنه اش می شد درب خانه ای را می زد و می گفت که گرسنه ام و غذا می خواهم. یا اینکه وقتی سیگار نداشت به هر کس که می رسید می گفت: سیگار داری؟
یوسف به معنای واقعی یک دیوانه عاقل بود. تنبل بود و هیچ کاری هم برای کسی انجام نمی داد. کارش فقط خانه گردی، خوردن و سیگار کشیدن بود. حتی وقتی سر حال بود و بچه های بی بیان دورش را حلقه می کردند آوازهای سوزناک و عاشقی هم برایشان می خواند. آواز "ماه بگم زید زیر کل"، "برزگری" و "گلی جون" می خواند و یکی از شعرهای مورد علاقه اش این بود که:
مو دیدم چهارتا ملوس سایه مکینه
ز خدا کردوم طلب شووه یکینه
(چهار دختر زیبا روی را کنار چاه دیدم و از خدا آرزو کردم که هر شب یکی از آنها مال من باشد)

قباد اما شخصیتی کاملا متفاوت و متضاد با یوسف داشت. قباد همیشه توی خودش بود و فکر می کرد؛ کم حرف می زد و لاغر و تکیده بود. گاها هفته ها می رفت توی بیابان های اطراف گم می شد و بعد هم لاغر و نحیف بر می گشت. اهل آواز خواندن و ترانه هم نبود. حتی وقتی گرسنه اش می شد نمی گفت که گرسنه است ولی کسی اگر از او می پرسید جواب می داد. اگر کسی غذایی به او می داد می خورد و اگر هم نمی داد خودش حرفی نمی زد. قباد فقط برای سیگار بود که حرف می زد و از دیگران تقاضای سیگار می کرد.

معلوم نبود که یوسف و قباد چرا دیوانه شده اند و یا اینکه بیماری شان چیست. برادر و بستگان نزدیکشان بارها و بارها آنها را برده بودند اهواز، تهران و شیراز برای معالجه. چندین و چند دکتر و روانشناس رفته بودند و هر کدام به اندازه یک گونی فقط پرونده و سابقه پزشکی داشتند. دکترها تقریبا همه آزمایشها را از این دو نفر گرفته بودند ولی نتوانستند بفهمند که چرا دیوانه شده اند و فقط هی داروی اعصاب، آرام بخش و قرص های والیوم برایشان تجویز می کردند.

البته حرف و نقل زیاد بود و مردم بی بیان و خواجه آباد حرف های زیادی درباره دلیل دیوانگیشان می گفتند، مثلا اینکه مزرتی شده اند و جن ها این بلا را سرشان آورده اند یا اینکه عاشق شده اند و از این نقل قول ها.
مادرشان هم عقیده خودش را در این مورد داشت و می گفت که دارو بهشان خورانده اند و عمدا دیوانه شان کرده اند.
ماه میزرهمیشه می گفت: دا، کرگلمه دوا خر کردنه، مهرگیاه بسون دادنه (مادر، به پسرهایم دارو داده اند، داروی مهرگیاه).
او معتقد بود که دارویی هست به نام مهرگیاه که در کوهها یافت می شود و اگر کسی آن گیاه را بخورد دیوانه می شود.
ماه میزر البته همه جا جرات نمی کرد که این را بگوید و اسم کسی را بیاورد ولی هر جا که می توانست می گفت که: گل پری کرگلم دوا خر کرده (گل پری به پسرهایم دارو داده است).

گل پری مادر مش سوویل بود و زن برادر ماه میزر. گل پری و ماه میزر از همان زمان که جوان بودند با هم رابطه خوبی نداشتند و با هم دشمنی می کردند. بعدها هم که یوسف و قباد دیوانه شدند دیگر این دشمنی به اوج خود رسیده بود چرا که ماه میزر می گفت گل پری این بلا را سر یوسف و قباد آورده است.
حالا دیگر گل پری مرده بود و هفتاد سالی از سن ماه میزر می گذشت ولی او در هر فرصتی به گل پری فحش می داد و او را نفرین می کرد. ماه میزر واقعا به این موضوع ایمان داشت که داروی مهرگیاه وجود دارد و گل پری هم آنرا به پسرهایش خورانده است. به همین دلیل نسبت به گل پری کینه داشت.

شبی که گل پری مرده بود و او را خواجه آباد و توی کوشک فامیلی خاک کرده بودند پسر مش سوویل ماه میزر را دیده بود نزدیک قبر که هی گل پری را تف و لعنت می کرد.
آنجا بختیاری ها عقیده داشتند که وقتی کسی می میرد باید تا یک هفته شب ها روی قبر او چراغ روشن باشد که مرده نترسد. می گفتند وقتی مرده را خاک می کنند و می روند، مرده نمی داند که مرده است و او هم بلند می شود که با مردم برگردد خانه ولی سرش به سنگ الحد می خورد ومی افتد زمین و آنموقع است که می فهمد دیگر زنده نیست. اعتقاد داشتند که به همین خاطر باید روی قبر چراغ روشن باشد که مرده به تنهایی عادت کند و نترسد.
پسر مش سوویل هم شب اول رفته بود توی کوشک که روی قبر مادربزرگش که گل پری باشد چراغ روشن کند. می گفت هنوز چراغ را روشن نکرده بود و همه جا تاریک بود که یکدفعه یک قلوه سنگ می افتد روی قبر گل پری و می شنود که کسی از بیرون نرده های کوشک دارد به گل پری فحش می دهد. وقتی خوب نگاه می کند و کنجکاو می شود می بیند که کسی نیست جز ماه میزر. البته ماه میزر در آن وقت شب و تاریکی او را ندیده بود و فکر نمی کرد که کسی هم او را دیده باشد.
درست یک هفته هم بعد از اینکه گل پری مرده بود، ماه میزر رفت منزل دختر گل پری که با نیلوفر در این مورد حرف بزند. نیلوفر دختر گل پری و زن مش قلی بود و گل پری قبل از اینکه بمیرد در اطاقی در خانه دخترش که همان نیلوفر باشد زندگی می کرد.
آنجا رسم بر این بود که سر هفته (بعد از یک هفته) فرزندان مرحوم یا مرحومه در خانه وی جمع می شدند و کمد و چمدان های فرد فوت شده را باز می کردند. ماه میزر هم سر هفته صبح زود رفته بود منزل مش قلی و به نیلوفر گفته بود که: دا صواب داره، چی آسه بگردین بوینین مهرگیاه منسون نیبینین؟ (مادر صواب داره، وسایلش را بگردید ببینید داروی مهرگیاه توی آنها نیست؟).
نیلوفر هم از این سوال ماه میزر خونش به جوش آمده بود و با توپ و تشر او را از خانه بیرون کرده بود.

آفتاب پایین آمده و ظهر شده بود. کولر آبی روشن بود و صدای تق تق تسمه اش حیاط را پر کرده بود. همه رفته بودند توی اتاق به جز ماه میزر و قباد. قباد به ستون سربی رنگ تکیه داده بود و پاهایش را کشیده بو د و ماه میزر هم کنارش نشسته بود. انگار میان آنها رازی بود و بی کلمه با هم حرف می زدند. قباد را دیروز از خانه خودشان که خواجه آباد بود آورده بودند و مش سوویل هم برده بودش حمام و تر تمیزش کرده بود.

تا شب نه خبری از یوسف شد و نه از جهانگیر و رسول که رفته بودند. مش قلی بعد از اخبار ساعت نه رفته بود. قباد را دوباره با زنجیری زنگ زده و یک قفل بزرگ شرکتی به ستون توی حیاط زنجیر کرده بودند. ماه میزر هم همان جا روی گلیم تا صبح کنارش خوابیده بود.

مش قلی دوباره صبح زود آمد. اینبار نوبت مش قلی بود که یوسف و قباد را ببرد تهران. از اینکه چند ساعتی بیشتر به زمان حرکتشان باقی نمانده بود و یوسف هنوز پیدایش نشده بود عصبانی بود. مش قلی می گفت: جان خوم تا بو ننم به مرگس ولس نیکونوم (جان خودم به حسابش می رسم).
او می دانست که اگر امروز نمی رفتند نامه اعزامی شان برای تهران باطل می شد. برای گرفتن مجدد نامه اعزامی هم می بایست کلی دوندگی کنند چون بدون نامه اعزامی هیچ بیمارستان یا تیمارستانی قبولشان نمی کرد.
برای گرفتن نامه اعزامی می بایست اول می رفتند شهرداری و از آنجا برای اداره بهداشت و درمان نامه می گرفتند. بعد اداره بهداشت و درمان به پزشک معتمد شهر معرفی شان می کرد و بعد از آن پزشک معتمد نامه اعزامی را صادر می کرد.

رفتگر محل تازه رفته بود که جهانگیر و رسول به همراه یوسف آمدند. یوسف از همان دور می خندید. وقتی آمدند چندین بار به همه سلام کرد و گفت: سلام. حالت خووه، خووی سلامتی، دماغت چاغه.
به مش قلی که رسید گفت: کاکا خووی؟ (عمو خوبی؟)
مش قلی یک پس گردنی خواباند پشت گرنش و گفت: سلام و زهر مار. نکبت تو نون بهت حرومه، په کدوم جهندم دره بیدی؟
یوسف قهقهه خنده ای زد و گفت: کاکا مو همچو بیدوم. مو گودوم شاید ایسا گم وابیدینه، بدینه ایسا گشتم (عمو، من همین جا بودم. گفتم شاید شما گم شده اید و دنبال شما می گشتم).
مش سوویل رو به جهانگیر و رسول گفت: کو.یه بید؟ ( کجا بود؟).
رسول گفت:دایی رفته بود چمفراخ پیش گله خاج پیرعلی. دیشب رسیدیم اونجا و شب را همونجا خوابیدیم و صبح زود راه افتادیم.

مش قلی یوسف را برد حمام و موهای سر او را با ماشین از ته زد و صورتش را هم اصلاح کرد. یوسف از حمام که آمد بیرون رفت کنار مادرش چهارزانو نشست و پرسید: دایه سیگار داری؟
ماه میزر دستش را توی جیب پهلویی پیراهن کودری سیاه رنگش فرو برد و پاکت سیگار اشنو ویژه را درآورد. یک نخ به یوسف داد و یک نخ هم داد به قباد.
سیگار یوسف هنوز به نصفه نرسیده بود که یکدفعه شروع کرد به آواز خواندن:
"ای گلی خرمن کنم سایه نداره
تش بگیره عاشقی چاره نداره"
دیگران هم می خندیدند و انگار از آواز خواندن یوسف بدشان نمی آمد. خانوم گفت: یوسف آسوده درویشه.
مش قلی هم گفت: نکبت، بیعاره.

خانوم برای ناهار گوشت آب بریز درست کرده بود و برای توی راه مش قلی، یوسف و قباد هم کتلت آماده کرده بود. بعد از ناهار جهانگیر و رسول، یوسف و قباد را آماده رفتن کردند و لباس تمیز تنشان کردند. مش قلی دوتا والیوم پنج با یک لیوان آب به یوسف داد و دوتا هم به قباد. بعد هم سوار تاکسی سبزرنگ جهانگیر شدند که بروند ترمینال نمره یک و از آنجا سوار اتوبوس تهران شوند.
همین که داشتند می رفتند مش سوویل گفت: مش قلی حواست باشه شب توی خرم آباد موقع شام گمشون نکنی.
مش قلی گفت: نه خیالت جمع.

ماه میزر فقط آرام اشک می ریخت و چیزی نمی گفت. قباد حالا دیگر شلوارش کمر بند داشت و نمی توانست به راحتی دستش را توی خشتکش فرو کند و در عوض پ په می کرد. یوسف هم چراغی توی جیبش بود و خوشحال می خندید.


ژانویه دو هزار و پنج – سیدنی


پانویس ها:
لیوه - در زبان بختیاری به معنای دیوانه.
بی بیان - نام محله ای در مسجدسلیمان.
خواجه آباد، سور و چمفراخ – نام مناطقی کوهستانی در اطراف بی بیان.
گوگریو (گاگریوه) – سرودهایی موزون که زنان بختیاری به هنگام عزاداری و مویه کردن می خوانند.
مزرتی – جن زدگی.

_______________________________________


This site is powered by Blogger because Blogger rocks!









يادداشتهاي سينا حافظي

در مسجد سلیمان متولد شدم و از نوجوانی نوشتن را آغاز کردم. اکنون ساکن سیدنی هستم.

* د مت گرم

XML
Photo album



لینک های خواندنی:



گوویل و ددویل:


آرشیو: