تبعيد

تبعيد


Tuesday, December 28, 2004

ستاره (داستان کوتاه)

باد پاییز به آرامی می وزید و بوی سبزه و درختان تازه خیس شده را از توی باغ با خود جابجا می کرد. صدای برگهای بید با همه تلاش شان در صدای ما و صدای رادیو وصدای تلویزیون گم می شد. دوتا مهتابی توی حیاط، چراغ بالای آینه و چراغ روی پله ها روشن بود. حیاط بزرگ سراسر روشن بود و چمن خیس برق می زد.

چمن تازه آب خورده بود و حیاط هم دم غروبی شسته شده بود. سیمان کف حیاط بوی نم می داد و آب میان درز و ترکهای سیمان هنوز خشک نشده بود. عصرها نوبت آب بود و یکروز در میان به محله ما آب می دادند، به مدت دو تا سه ساعت. مادر هم حیاط را می شست و وقتی که شست و شوهایش تمام می شد و تانکی ها را هم پر می کرد، آنوقت اگر آب هنوز قطع نشده بود به باغچه آب می داد و در آخر هم چمن را آب پاشی می کرد.

قالی کوچک قدیمی و گلیم کنار هم توی ایوان پهن بودند. پدرم توی حیاط نشسته بود وبه دوتا بالشت بزرگ استوانه ای تکیه داده بود. پاهایش را کشیده بود و درحالیکه زیر سیگاری آهنی اش را روی یکی از رانهایش گذاشته بود و آنرا می چرخاند به بخش شامگاهی رادیو بی بی سی گوش می داد. مادرم هم روبرویش همانطور که با تسبیح قهوای رنگ پدر بازی می کرد با دست دیگرش استکان کمرباریک چای را دوباره توی قوری استیل بر می گرداند. هر وقت که می خواست چایی زودتر دم بکشد همین کار را می کرد. ما بچه ها هم رفتیم توی اتاق تلویزیونی که تلویزیون نگاه کنیم.

با اینکه تلویزیون شاوب لورنس صفحه بزرگ و صدای خوبی هم داشت ولی ما کوچکترها عادت کرده بودیم که بالشت هایمان را بگذاریم درست روبروی تلویزیون و زیر تلویزیون دراز بکشیم بطوریکه پاها و کمرمان برود تا زیر تلویزیون.
صدای رادیو که توی حیاط بود تا توی اتاق هم می آمد ولی هیچیک از ما جرات نداشت که بگوید رادیو را کم کنید. تازه اگر هم می گفتیم، پدرم می گفت خوب درب را ببندید. چون هوا خوب بود درب اتاق را باز گذاشته بودیم و سنگ گرد درشت پای درب را گذاشته بودیم.

مادرم آمد توی اتاق و خمیازه کشان درحالیکه با پشت دست راست کمرش را می مالید گفت: من کمرم درد می کند و آنقدر خسته ام که انگار که از سر یک کوه بلند افتاده ام پایین، امشب نوبت هر کسی که هست بلند شود و رختخواب ها را پهن کند.
گاها رختخواب ها را نوبتی پهن می کردیم؛ نمی دانم نوبت ما بود یا نه ولی در پایان خواهرها و مادرم به من و برادرم گقتند که رختخواب ها را شما پهن کنید. بعد هم یکی از خواهرهایم رو کرد به من و برادرم و با خنده گفت: کوچیر کار، کوچیر بار، کوچیر سرس تل دیفار!
مادرم تاکید کرد که حتما اول پلاستیک و پتو کهنه را روی تخت ها پهن کنید تا یکوقت رختخواب ها پاره نشوند.
تخت های توی حیاط ما سیمی بودند، پدرم چهارچوبشان را خودش درست می کرد و کار جوشکاریشان را انجام می داد و جعفر هم که از بستگان پدرم بود می آمد و سیم کشی شان می کرد. مادرم همیشه سفارشش به جعفر این بود که: جعفر بخت پدرت سیم ها را خوب بکش و تا می توانی سفتشان کن چون این بچه های درد گرفته کارشان فقط پریدن روی تخت هاست.

من و برادرم بلند شدیم و رفتیم به اتاق آخری، اتاق رختخوابی و شروع کردیم به انداختن رختخواب ها. تشک های ابری را دوتا دوتا روی سرمان می گذاشتیم و با شوخی و مسخره می آوردیم و روی تخت های سیمی پهن می کردیم. بعد هم نوبت پتوها بود و بالشت ها. دست آخر هم می پریدیم روی تخت ها و یکی یکی تخت ها را مرتب می کردیم. حالا چون هوا کمی سرد شده بود قانون بود که هر کسی که رختخواب ها را پهن می کند باید لحاف ها و پتوها را هم روی تشک ها بکشد که تشک ها تا وقت خوابیدن گرم شوند.

توی حیاط خوابیدن همیشه کیف داشت، یک لذت دلپذیر. هوای شب های پاییزی جزء بهترین شب های خوزستان وشهرما بود. رو به آسمان دراز کشیدن در حالیکه بوی چمن تازه آب خورده رختخوابت را پر کرده، صدای شب پره ها و جیرجیرک ها و آسمانی سرشاز از ستاره. شب ها قبل از اینکه بخوابم اول می رفتم و کنار یکی از برادرها و یا معمولا خواهرها دراز می کشیدم و وقتی خوابم می گرفت آنوقت می رفتم روی تخت خودم می خوابیدم. هنوزنمی دانم رفتنم پیش آنها بدلیل ترس بود یا بخاطر سوال کردن ولی بیشترین سوال هایم را در آن شب های پر ستاره می پرسیدم.

موقع خواب که شد رفتم کنار خواهرم و روی تخت کنار او دراز کشیدم. آسمان از ستاره سنگین شده بود و هر شکلی را که می خواستی می شد با ستاره ها درست کرد و تجسم کرد.
به خواهرم گفتم این نورهایی که یکدفعه از آسمان به زمین پرت می شود چیست؟
خواهرم نگاهی به آسمان کرد و رو به من گفت: هر یک از ما توی آسمان یک ستاره داریم و وقتی که آن فرد بمیرد ستاره اش هم خاموش می شود و به زمین می افتد.
گفتم ستاره من کدامیک است، می توانی پیدایش کنی و نشانم بدهی؟
گفت: نه، هیچکس نمی تواند از این پایین و بین اینهمه ستاره، ستاره خودش را پیدا کند.
ستاره ای از آسمان افتاد و نور روشنی از آسمان مثل یک تیر به سوی زمین خاموش شد. گفتم یعنی همین الان یک نفر مرد؟!
گفت: آره، وقتی ستاره ای به زمین می افتد و خاموش می شود یعنی که یکی در یک جای دنیا می میرد.

شب ها دیگر هی به آسمان نگاه می کردم ولی هیچوقت نتوانستم ستاره ام را پیدا کنم و هنوزهم دنبالش می گردم. اما خیلی شب ها دیدم و هرشب می بینم که ستاره ها یکی یکی پایین می افتند و آدم ها یکی یکی می میرند.

دسامبر دوهزار و چهار – سیدنی

پانویس ها:
تانکی – منبع بزرگ آب
بالشت – متکا
کوچیر کار، کوچیر بار، کوچیر سرس تل دیفار – کار برای کوچکتر، بار برای کوچکتر، کوچکتر سرش بخوره به دیوار(ضرب المثل).
...

_______________________________________

Sunday, December 19, 2004

اعتصاب غذای یک سناتور استرالیایی در حمایت از پناهجویان
اشاره – اندرو بارتلت، رهبر پیشین حزب دمکرات استرالیا و سناتور ایالت کوئینزلند که از جمعه شب (17 دسامبر) در حمایت از پناهجویان اردوگاه پناهندگی بکستر در شمال استرالیا دست به اعتصاب غذا زده است در بیانیه ای* که اخیرا منتشر کرده است می نویسد:
من همچنان به اعتصاب غذای خود در حمایت از ایرانیان حبس شده در اردوگاه بکستر ادامه خواهم داد. ضمن اینکه در ابتدا تصمیم داشتم فقط برای چند روز اعتصاب غذا کنم ولی در عین حال اعتقاد دارم که بیان شرایط حساس فعلی و وضعیت پناهجویان در اردوگاه نیز ضروری است.
نگفته بودم تا زمانیکه پناهندگان در اعتصاب غذا هستند من هم نیز اعتصاب غذا خواهم کرد. من اعتصاب غذایم را بر مبنای تصمیم روزانه و اینکه چه تصمیمی بهتر است ادامه می دهم ولی در عین حال گفته بودم که همچنان همانند هزاران نفر در جامعه استرالیا به حمایت از آنها ادامه خواهم داد.
من پناهجویان را به اعتصاب غذا تشویق نمی کنم چرا که این موضوع سلامتی آنها را به خطر می اندازد و همواره از آنها می خواهم که به اعتصاب غذای خود پایان دهند. آنها (پناهجویان) از خود به اندازه کافی مقاومت و اراده نشان داده اند و استرالیاییها نیز بیش از پیش از هر طریقی به آنها کمک خواهند کرد.
درحالیکه خودآزاری را توصیه نمی کنم اما در عین حال بسیار مهم است که حمایت خود را از آنان نشان دهیم و وضعیت آنها را برای مردم بیان کنیم که در چه شرایط دشوار و حساسی بسر می برند.
پناهندگان ظاهرا با یک انتخاب روبرو هستند، انتخاب میان یک حبس طولانی و یا تعقیب، بازجویی و آزار جدی. بعضی از آنهابدون اینکه جرمی را حتی مرتکب شده باشند تا کنون پنج سال را در اردوگاه گذرانده اند. پس در چنین شرایطی جای تعجب نیست که پناهندگان به چنین روشهایی متوصل شوند.
همبستگی و همدردی نشان دادن با پناهجویان می تواند آنان را مقاوم کرده و به آنها امیدواری دهد. آنچه پناهجویان انجام می دهند بطور کامل تصمیم خود آنهاست، و به همین دلیل من نیز نمی خواهم که تصمیم اعتصاب غذایم را بر مبنای تصمیم آنها قرار دهم.دولت استرالیا می بایستی یک قدم کوتاه و ساده را بردارد و اعتراف کند که قوانین ما باعث این شرایط غیر عادلانه شده است. گزارش اخیر ادموند رایس سنتر نشان می دهد که بیشتر پناهندگانی که دیپورت شده ا ند به هنگام بازگشت مورد بازجویی و اذیت و آزار قرار گرفته اند. ایران یکی از بدترین کشورهای ناقض حقوق بشر است و ما نباید پناهجویان را به آنجا برگردانیم.

برای اطلاعات بیشر درباره سناتور بارتلت و اخبار مرتبط با اعتصاب غذای وی به لینک های زیر مراجعه کنید:
- سایت اندرو بارتلت
- وبلاگ اندرو بارتلت
- Bartlett pledges support for Baxter detainees
- Bartlett supports Baxter hunger strikers
- Bartlett joins asylum seekers' protest
- Bartlett on hunger strike
. . .

_______________________________________


This site is powered by Blogger because Blogger rocks!









يادداشتهاي سينا حافظي

در مسجد سلیمان متولد شدم و از نوجوانی نوشتن را آغاز کردم. اکنون ساکن سیدنی هستم.

* د مت گرم

XML
Photo album



لینک های خواندنی:



گوویل و ددویل:


آرشیو: