تبعيد

تبعيد


Monday, April 19, 2004

داستان کوتاه
قند یل
سرما خورده ام و سرم سنگین شده است. انگار دوباره هاون زنی شروع شده و یکی هی دارد توی سرم هاون می کوبد. نه برفی آمده و نه برگ درختان ریخته است ولی من سردم است و همه آدم های اطرافم را مثل آدم برفی می بینم. دماغم سرخ شده اما خشکه خشک. چشمهایم عین همان گوجه های تلنیده و آبکی شده است که بقال محله مان به جای گوجه درجه یک می فروخت و می گفت تازه از چم آسیو آمده و سر گل باغه.
روی تخت دراز کشیده ام و با حرکت چشمانم روی سقف اتاق نقاشی می کنم. از سقف اتاق خسته شده ام و بدم می آید, از بس وقت خواب و سر صبح به آن نگاه کرده ام حس می کنم چشمانم چپکی شده اند و ابروهایم پایین تر آمده اند.
بار اولم نیست که سرما می خورم, انگار معتاد شده ام و هرازگاهی هی باید دچار این مریضی بشوم. فقط به این خاطر می روم دکتر که برای محل کارم گواهی پزشک بگیرم وگرنه دکتر رفتن اصلا فایده ای ندارد و وقت تلف کردن است.
دکترم نمی فهمد, مشکل دارد و فکر می کنم دکترم هم یکی از همان آدم برفی هاست. قاطی کرده و احساس می کنم که میزان نیست و از بیست و چهار ساعت یکی دو ساعت کم دارد. دکترم فقط کارش این است که گذشته آدم را خاکبرداری کند و همه چیز را به دیروز نسبت می دهد. باید می رفت و معدنچی می شد یا باستان شناس. قیافه اش هم شکل فسیل شده است.
با اینهمه به دفترش تلفن می زنم و برای ساعت 12 ظهر وقت می گیرم. نیم ساعت زودتر راه می افتم تا هم پیاده بروم و هم بموقع برسم و مجبور نباشم تا اخم منشی را تحمل کنم و بگوید باز هم سر وقت نیامدی.
سر وقت می رسم و روبروی منشی روی صندلی می نشینم. بعد از چند دقیقه دکتر از اطاقش خارج می شود, پرونده ام را از روی میز بر می دارد و با حرکت سر و دست می گوید که وارد اتاق شوم.
همین که وارد اتاقش می شوم می گوید: باز هم سرما خوردگی, نه؟ آخرش سینه پهلو می کنی.
با حرف های دکتر دوباره یاد همان دیوانه معروف شهرمان میافتم که به هرکسی می رسید درجا می گفت: خلاصی, کارت تمومه, خلاصی, روینات سیلا وابیدنه (روده هایت سوراخ شده اند).
می گویم: دکتر تقصیر من که نیست. میدانی که دست خودم نیست.
با ترحم می گوید: می دانم از قندیل هاست. چند بار بگویم که نباید بگداری قندیل هایت آب شوند. باید برای همیشه بگداریشان توی فریزر!
می گویم: یعنی به همین سادگی قندیل ها را فراموش کنم, قندیل های سرد یخی. یعنی گذشته و پشت سر همه اش پشم؟
انگار که از پشم گفتن من خوشش آمده و دلش قیلی ویلی می رود و همان حرفی بود که او می خواست بگوید, آنوقت به صندلی اش تکیه می دهد و یک پایش را روی پای دیگر می اندازد و در حالیکه چاک دامنش بیشتر باز شده با عشوه تکرار می کند و می گوید: پشم.
شروع به معاینه کردن می کند اما معاینه که نیست فقط وراندازم می کند! نه از دستگاه فشارخون خبری هست, نه از نبض گرفتن و نه آن تب گیر شیشه ای که توی دهان یا توی کون می گذارند و تب آدم را می گیرند. البته اوایل خبری بود ولی الان دیگه نه.
نه اینکه آن اوایل تب گیر شیشه ای را می گذاشت توی کونم, عمرا" نگذارم همچین توهینی به من بکند. ولی چندبار که گذاشتش توی دهانم که ببیند تب دارم یا نه یهو استفراغ می کردم چون همین که یادم می آمد این از همانهایی است که می گذارند توی کون آدم ها دیگر نمی توانستم تحمل کنم و بالا می آوردم. همه اش این برایم تداعی می شد که قبلا توی کون یک مریض دیگر گذاشته شده و الان هلش داده توی دهان من.
علتش را هم که برای دکتر توضیح می دادم, می خندید و می گفت: اشتباه می کنی و با هم فرق دارند, اینها استریل شده اند. مگر چنین چیزی ممکن است؟!
اما من باورم نمی شد. به محض اینکه تب گیر را توی دهانم می گذاشت یاد این مساله می افتادم و ناخودآگاه بوی گه به مشامم می خورد و حالم بهم می خورد. خلاصه دیگر از خیرش گذشته وتبم را نمی گیرد, ولی تنها دلیل معاینه نکردنش اینها نیست, اصلا معتقد است که من هیچ بیماری جسمی ندارم. فقط خاکبرداری می کند و دنبال فسیل می گردد.
طبق معمول هنگام نسخه نویسی عینکش را می زند, به کامپیوتر نگاه می کند و چندتا کلیک و زرت نسخه آماده از کون پرینتر خارج می شود. طبق معمول هم از آنتی بیوتیک و مسکن خبری نیست فقط قرص های آرام بخش و چند تا قرص ضد افسردگی که وقتی می خورم انگار بز نر شده ام!
من اسمشان را گذاشته ام قرص های بزی و وقتی می خورمشان درست مثل بز نر می شوم و مجبورم که خودم را توی خانه حبس کنم چون دوست ندارم که هی به سینه ها وباسن دخترها و زنها نگاه کنم. وقتی می خورمشان بی غیرت می شوم, برای همین فقط روزهای آخر هفته از قرص های بزی مصرف می کنم. یکبار هم نزدیک بود کار دستم بدهند و ناخودآگاه آنقدر به سینه های یک دختر زل زده بودم که برگشته بود و با پرخاش گفته بود: چیه, می خوای؟
من هم وقتی به خودم آمدم هیچی نگفتم, فقط سرم را انداختم پایین و عذرخواهی کردم. از عصبانیت دلم می خواست صدای بز در بیاورم. بعد از آن بود که تصمیم گرفتم قرص های بزی را فقط در روزهای تعطیل آخر هفته بخورم.
نسخه را از دستش می گیرم و نا امیدانه می گویم: دکتر این که همان آیه همیشگی است؟
می گوید: بهترین دارو این هست که قندیل هایت را آب نکنی و آنها را برای همیشه فریز کنی. ضمنا ورزش یادت نره و هر وقت راضی شدی حاضرم که ترا به یک مشاور روانپزشک معرفی کنم. بای.
بلند می شوم, از بالای عینک نگاهش می کنم و در ذهنم چندتا فحش آبدار نثارش می کنم و توی دلم می گویم درد حسن آقا بخوره پیش و پشت سرت.
می گویم: درباره اش فکر می کنم و از اطاق خارج می شوم.
از مطب تا خانه را دوباره قدم می زنم و بی خیال آیه دکتر می شوم. نسخه را پاره می کنم و دور می ریزم و نامه دیگر را که برای محل کار و کلاس داده را توی جیبم می گذارم. نه تنها به حرف های دکتر و رفتن به روانپزشک فکر نمی کنم بلکه به این فکر می کنم که اگر مادرم بفهمد می گوید پسرم معذرتی شده و لیوه وابیده (دیوانه شده).
قبلا هم که ایران بودم گاهی وقت ها فکر می کرد که دیوانه شده ام, حتی یکبار هم می خواست برای مداوا من را ببرد پیش حسن آقا.
حسن آقا آچار فرانسه شهر بود, آچار فرانسه که چه عرض کنم از نظر مادرم از جراح های لیزری امروزی هم وارد تر بود. مادرم می گفت شکست و بستش که حرف ندارد و هر نوع بیماری دیگر را هم درمان می کند. مثلا جن می گیرد, دعا می کند, چله بری می کند, سر کتاب بر می دارد و خلاصه هر کاری که دکترهای امروزی می کنند.
البته فقط حسن آقا نبود که از این قدرتها داشت بلکه حسن آقا از همه معروف تر بود. حتی از شیخ و سیدهای سلطان ابراهیم (سلطون بریم) که معتقد بودند از نسل سلطان ابراهیم هستند و سالی یکبار هم باید به مریدهایشان (یعنی ما) سربزنند و نذر سالانه بگیرند تا هم خدا از ما راضی باشد و هم سلطون بریم ما را در پناه خودش حفظ کند!
سیدهای سلطان ابراهیم اما مثل حسن آقا با کلاس که نبودند و علاوه بر دعا و سر کتاب برداشتن فقط یکی از هنرهایشان این بود که توی هر خانه ای که می رفتند بعد ازیک شکم سیر خوردن و لفنیدن, چندتا آروغ با بوی پیازمی زدند, پول نذری را می گرفتند و بعد هم به صاحب خانه می گفتند که برای حسن ختام و تبرک یک پارچ آب برایشان بیاورد. بعد یک تف بزرگ می انداختند توی پارچ آب و منتظر می شدند تا همه برای تبرک آقا سلطان ابراهیم یک لیوان از آن آب متبرک و پرپین شده بنوشند تا از همه بلایا مصون بمانند.
آخرین وظیفه شان هم این بود که کیسه ای را که به کمرشان بسته شده بود و تا تخم هایشان آویزان بود را از کمر باز می کردند و می گفتند که در آن کیسه مار دارند. آنوقت آن کیسه را دور سر همه تاب می دادند و می گفتند که برای پرپین و تبرک است و وردی می خواندند که:
بستم دم هفت مار گژدین و عقرب را, یا سلطون ابراهیم. الهم صل اله محمد و ال محمد.
بعد هم زرتی کیسه ماری را بی هیچ ترسی دوباره کنار تخم هایشان آویزان می کردند و تمام.
هیچوقت هم نشنیدم که تخم سیدی را مار گزیده باشد. آخر چطور ممکن است در تمام مدت که مار کنار تخم هایشان آویزان است با آنها کاری نداشته باشد, حتی اگر مار سمی هم نباشد ولی گاز که می تواند بگیرد. همیشه فکر می کنم یا تخم هایشان ماری بوده و یا اینکه مارشان تخمی.
یادم هست که وقتی بچه بودم چند بار کیسه ماری دور سرم پیچیده و برایم تاب داده اند ولی خوشبختانه یا بدبختانه هیچوقت از آب متبرک شده تفی, نخوردم. یعنی خانه ما می آمدند ولی از آب خبری نبود چون می دانستند که مادرم همه چیزشان را قبول دارد بجز تف شان را.
البته کسی چه می داند شاید همه بدبختیهایی که دارم از نخوردن همان آب تفی متبرک پرپین شده باشد. شاید آن آب از همه واکسیناسیون های امروزی هم قوی تر بود. آخه آب آقا بود و آقا هم که اولاد پیغمبر محسوب می شد.
تازه اینها فقط تخم و تره و اولادش بودند که اینکارها را می کردند ومی گفتند خود سلطان ابراهیم کارش خیلی درسته و معجزه های آنچنانی دارد و حتی چندین زن که بچه دار نمی شده اند را آبستن کرده است!
از این قرار که قبر سلطان ابراهیم یک زیارتگاه بود و اولادش یا همان سیدهایی که فصلی به خانه ها سر می زدند, همگی چادر و خانه هایشان را در فاصله چند قدمی زیارتگاه آقا ساخته بودند و در کنار آن زندگی می کردند. شنیده بودم که آن زنها وقتی رفته بودند زیارت, شب را به قصد دعا و نذر تنهایی توی زیارتگاه سلطان ابراهیم خوابیده اند و بعد از چند ماه هم شکمشان بالا آمده بود و می گفتند که آقا نذرشان را داده و آبستن شده اند.
حسن آقا اما اصلا مثل سیدهای سلطون بریم جل و اهل نذری و غذای مفتی هم نبود. مار تخمی یا تخم ماری هم نداشت, یعنی هیچوقت ندیدم و تازه نه سید بود و نه ادعا داشت که اولاد پیغمبره. اگر جایی می رفت فقط بخاطر مداوای بیمار می رفت و حتی بیشتر مواقع مریض ها بودند که به خانه او می رفتند. شنیده بودم که قیمتش هم گران نبود و تازه اهل چک و چانه هم بود و اگر بیماری پولی نداشت که به او بدهد در عوض مرغ و خروس هم قبول می کرد.
خودم قنبرعلی را دیده بودم که وقتی کمرش رگ به رگ و کونش کج شده بود شده بود چطور با پول اندکی و بدون رادیولوژی و فیزیوتراپی و فقط توسط حسن آقا خوب شده بود.
قنبرعلی می گفت که حسن آقا بسته بودش به یک پله چوبی بلند و بعد از پشت دستها را گذاشته بود بالای کونش و یکدفعه به سمت بیرون شکمش و روبرو فشار داده بود و درجا کمرش یک صدا داده بود و تیک, جا افتاده بود. البته می گفت که خیلی دردش آمده و زرتش قمصور شده بود ولی به عذابش می ارزید. بعد از آن هم قنبرعلی دیگر مشتری دایمی حسن آقا شده بود و همه جا داستانش را تعریف می کرد و برای حسن آقا هی تبلیغ می کرد.
قنبرعلی می گفت: به بخت پدرم حسن آقا کارش یکه و اگر او نبود حالا می بایستی آواره و سرگردان از این دکتر به آن بیمارستان بروم و هی مثل علف خرس پول خرج کنم.
مادرم همیشه وقتی می خواست از قدرت درمانی حسن آقا تعریف کند قنبرعلی را مثال می زد. قنبرعلی چندبار داستانش را خانه ما هم تعریف کرده بود و مادرم هم به من نگاهی می کرد و سرش را به نشانه تایید تکان می داد و می گفت که: حسن آقا کارش حرف نداره, جان به قالب قنبرعلی بر گردانده است.
یکبار که نوارشعری گذاشته بودم و هی از بالا تا پایین حیاط بزرگ خانه مان را قدم می زدم و همراه نوار, شعرها را زمزمه می کردم مادرم با دیدن رفتار من به این نتیجه رسید که دیوانه شده ام و جن دارم و همانوقت بود که می گفت باید ببرمت پیش حسن آقا.
مادرم ازهمه چیز سر در می آورد بجز شعر و ادبیات و می گفت: ننه همین پیرمرد خرخرو چیه که گذاشتی, اینها چیه که گوش میدی و نکنه دوباره جن ها گرفتنت و دیوانه شده ای.
شعرها را که تکرار می کردم می گفت: لیوه نوابوی (دیوانه نشی), این نوار را عوض کن و یه نوار شاد بگذار. آخرش جات تو تیمارستانه و باید ببرمت پیش حسن آقا.
البته من هیچوقت زیر بار حرف مادرم نرفتم و توسط حسن آقا معالجه نشدم اما مطمعن هستم که حسن آقا هیچوقت مرا به پله نمی بست و فقط برایم سرکتاب بر می داشت و بقول مادرم جن هایم را می گرفت یا اینکه در نهایت دعایی می نوشت و به گرنم می انداخت.
حالا دکترم هم همان حرفهای مادرم را می زند اما به شکلی دیگر و می گوید که باید به یک روانپزشک معرفی ات کنم و روان درمانی بشوی!
یعنی دکترهای اینجا خیلی بیشتر از حسن آقا سرشان می شود, زرشک.
روان من که خیلی هم روان است و سالم و در نهایت اگر دوباره قندیل ها رهایم نکردند و آب شدند و مرا تا مرز خفگی بردند و دوباره سرما خوردم آنوقت یک فکری می کنم. حالا شاید هم به مادرم تلفن زدم تا یک دعا بگیرد و برایم بفرستد و دعا را می بندم به قندیل ها و قندیل ها را هم برای همیشه می گذارم توی فریزر تا فریز شوند.

آپریل دوهزار و چهار – سیدنی

پانویس ها:
چم آسیاب, نام منطقه ای در نزدیکی مسجدسلیمان که در آنزمان تره بارش معروف بود.
سلطان ابراهیم, نام امامزاده ای در خوزستان.

چاپ شده در سايت های اخبارروز و عصرنو

_______________________________________

Saturday, April 10, 2004

برای فرشید بهادری و لبخندش که در بهار درو شد
"تیگ نوشت"
هی باد
هی سنگ
هی لعنت!
باد و سنگ حیله کردند
و نطفه مرگ
نشست به پیشانی سپیدت
در سکوت بی بیان
توشمال چپی است که می نالد
و گوگریوی که می گوید:
مرده شور
یواش بشور
تیگ گوووم.
هی پَل بریده
هی چادر بسته
هی هی هی.

چاپ شده در سایت عصرنو

_______________________________________


This site is powered by Blogger because Blogger rocks!









يادداشتهاي سينا حافظي

در مسجد سلیمان متولد شدم و از نوجوانی نوشتن را آغاز کردم. اکنون ساکن سیدنی هستم.

* د مت گرم

XML
Photo album



لینک های خواندنی:



گوویل و ددویل:


آرشیو: