تبعيد

تبعيد


Monday, December 29, 2003


همه جا حرف مرگ است و زلزله.
حرف خانه های بی سقف و دیوار, حوض های بی کف, حرف جاده های سرد و بی عابر, انسانهای گم شده در زیر خاک و حرف جسد های بی خواب!
امواج مرگ است و فرکانس زلزله که از فراز بم پخش می گردد و به دنیا مخابره می شود.
انگار تمام خانه بوی خاک و خرابی می دهد, بوی زلزله. بوی گرد خشت های کهنه آمیخته با بوی مرگ فضا را پر کرده است.
بوی خاک و گرد هوا که می نشیند هی خرابه ها و زمین های شخم زده عریان تر می شود و هی باز "فاجعه" پر رنگ تر می شود. بوی مرگ اما انگار سر سازگاری ندارد و هی بیشتر و بلندتر می شود:
دو هزار نفر, پنج هزار نفر, پانزده هزار نفر, بیست هزار نفر, سی هزار نفر ...
"کوچه ها باریک ان دکونا بسته س
خونه ها تاریک ان تا قا شیکسته س
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می برن کوچه به کوچه ... "

_______________________________________

Monday, December 22, 2003

شب یلدا
" زمان گذشت/ زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت/ امروز روز اول دیماه است/ من راز فصل ها را می دانم/ و حرف لحظه ها را می فهمم/ نجات دهنده در گور خفته است/ و خاک, خاک پذیرنده/ اشارتیست به آرامش/ زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت." فروغ فرخزاد

اما من انگار گم شده ام میان این فصل ها. میان دوگانگی دیروز با امروز با این یادها و یادمان ها. برای من چه فرق می کند که شب یلدا باشد یا کریسمس یا عید نوروز.
شب یلدا در اینجا چقدر کوتاه است و گرم و من چگونه می توانم تا صبح در این شب معمولی پلک بزنم.
عیدنوروز هم یک روز کشدار و خاکستری است با هیچ احساسی چرا که در اینجا یک روز عادی است و جشن گرفتن در یک روز عادی چقدر مسخره است و فردایش هم از تعطیلی خبری نیست و باید بروی سر کلاس و یا اگر کلاس هم نداشته باشی, سر کار.
درخت کریسمس به نظرم بته خارشتری می آید که جمع می کردیم برای شب چهارشنبه سوری برای سوزاندن با این تفاوت که فقط سبز است و به جای سوزاندن باید چاغ های رنگی را به آن آویزان کرد!

_______________________________________

Sunday, December 14, 2003

Give One Minute of Your Life to AIDS
بیشترین قربانیان ایدز را افریقایی ها تشکیل می دهند و ایدز در هیچ کجای دنیا به اندازه افریقا قربانی نگرفته است. 30 میلیون افریقایی به بیماری ایدز مبتلا هستند و تا کنون 17 میلیون نفر در این منطقه جان خود را بر اثر این بیماری از دست داده اند.
بنا بر آمار Data Org هر روز در افریقا:
- 6500 نفر بر اثر ابتلا به بیماری ایدز جان می سپارند
- 9500 نفر به ویروس اچ آی وی مبتلا می شوند
- 1400 نوزاد مبتلا به ایدز بدنیا می آیند
کنسرت 46664 به همین منظور و به فراخوان نلسون ماندلا و با اجرای هنرمندانی همچون Abdel Wright, Beyonce, Bono, Anastacia و ... در روز شنبه 29 نوامبر 2003 میلادی و در استادیوم Green Point در شهر کاپ افریقای جنوبی برگزار شد.
نلسون ماندلا می گوید که عدد 46664 شماره زندانی او در زندان بوده است و به مدت 18 سال این شماره جای او را گرفته بود و عدد جانشین یک انسان شده بود.
ماندلا می گوید که اکنون او این شماره را انتخاب کرده است تا در جهان به کارزاری علیه بیماری ایدز تبدیل شود. وی تاکید می کند که ایدز دیگر یک بیماری نیست بلکه یک معضل جهانی و حقوق بشری است.
برای اطلاعات بیشتر درباره کنسرت 46664 و کمک کردن به کارزار جهانی علیه ایدز می توانید به وب سایت www.46664.com مراجعه کنید.

_______________________________________

Saturday, December 13, 2003

Forbidden Love
دالیا دوست نزدیک نورما است که قربانی جنایت مقدس یا Honour Crime می شود. . پدر خشمگین دالیا پس از آنکه متوجه می شود دخترش عاشق یک افسر کاتولیک شده است, وی را با ضربات چاقو به قتل می رساند.
نورما که مدافع دالیا بوده پس از این واقعه و از ترس اینکه سرانجام به سرنوشت دوست خود دچار نشود ناچار به ترک وطن و خروج از اردن می شود.
در شهر آتن و در یک کافه اینترنتی است که نورما کتاب "Forbidden Love", سرنوشت تراژدی دوست خود را می نویسد. می نویسد تا خاطره دوستش را زنده نگه دارد, تا به جهان بگوید که در اردن زنان و دختران چگونه قربانی کشتارهای قبیله ای و قتل های ناموسی می شوند که نام مقدس به خود می گیرند.

در می 1994 کیفایا دختر 16 ساله دیگری توسط برادر 32 ساله خود به قتل می رسد. برادر, خواهر خود را به صندلی طناب پیج می کند و به او لیوانی آب می خوراند و از او می خواهد تا دعای پیش از مرگ را بخواند. سپس گلوی کیفایا را با کارد می برد و به خیابان می دود و فریادزنان در حالیکه چاقوی خونین را تکان می دهد می گوید: من خواهرم را کشتم تا شرف خود را پاک کنم!

لینا دختر بیست ساله اهل اردن پس از اینکه توسط همسایه خود مورد تجاوز قرار می گیرد آبستن می شود. هنگامیکه آبستنی او آشکار می شود خانواده اش تصمیم به قتل وی می گیرند. برادرش لینا را سوار ماشین کرده و به یک زمین فوتبال در همان نزدیکی می برد. ماشین را پارک می کند و لینا را نیز پیاده می کند. سپس چندین و چند بار با سنگ به سر خواهرش می کوبد و بعد با چاقو گلو و شکم او را پاره می کند و جنازه لینا را در همان جا جا می گذارد و می رود تا به این قتل اعتراف کند.
خانواده اش به پیشواز او می روند و به مانند قهرمان از او تجلیل می کنند. خانواده ضامن او می شوند و به نشانه احترام یک اسب سفید را می آورند تا وی را سوار بر اسب کرده و به خانه بازگردانند!
قاتل بعدا به سه ماه زندان محکوم شد ولی هرگز به زندان نرفت چرا که او بیش از سه ماه را منتظر مانده بود تا دادگاه تشکیل شود, گرچه در آن مدت انتظار حکم نیز با قید ضمانت آزاد بود.

در سپتامبر 1995 صبحیه هجده ساله با ازدواج با یکی از بستگان نزدیک خود مخالفت می کند و با جوان 21 ساله ای که دوستش دارد ازدواج می کند. دو هفته بعد از ازدواج زمانیکه شوهر صبحیه از خانه بیرون و به سر کار می رود, برادر15 ساله صبحیه به تحریک عموی خود به خانه آنها رفته و با پنج گلوله که به سر و سینه او شلیک می کند, صبحیه را به قتل می رساند. قاتل بلافاصله خود را معرفی کرده و اعتراف می کند که با اینکار شرف و آبروی خانواده خود را پاک کرده است!

در فوریه 2000 دختر نوجوانی که 14 سال دارد در خانه در حال تلفن صحبت کردن است که برادر 13 ساله اش به او حمله ور می شود و خواهر خود را با سیم تلفن خفه می کند. برادر 13 ساله به قتل خواهر خود اعتراف می کند و به پلیس می گوید که عمل وی یک قتل ناموسی و جنایتی مقدس بوده چرا که خواهرش تلفنی مشغول حرف زدن با یک مرد بوده است!
خبر مرگ دالیا هرگز در روزنامه ها چاپ نشد.

منبع:
نشریه ماهانه عفو بین الملل – استرالیا

* کتاب Forbidden Love اخیرا در استرالیا و توسط انتشارات Bantam Books به چاپ رسیده است.
چاپ شده در سایت عصرنو

_______________________________________

Wednesday, December 10, 2003

"احتمالا" در ادامه ى همين حذف هاست که
در کناره هاى بنفش به آرامى بگوييم
از اين قصه هاى کهنه پس کى در مى آييم
ومن که از پهلوى اين علف غمگين بر مى خيزم
اين قدر به روى من نياوريد
دست خودم نيست چيزى شبيه ولگردى هام
مثل شما که چون پنجره اى نيست
اين در را نيمه باز مى گذارى
درست است که گاه بر بالش هاى دخترانه سر بگذارم
اين اما مى تواند نگذارد به ياد بياورم وقتى را که
تو نيمه جان بودى اما به خاک دشمن نگاه نمى کردى
همه چيز يادم هست. "/ هرمز علیپور

_______________________________________

Saturday, December 06, 2003

بالاخره بعد از چندين هفته امتحانات پايان ترم تمام شد. به نظرم هيچ امتحاني سخت نبود و كاملا راضي هستم ولي مهم ترين موضوع زمان و وقت بود چرا كه اينجا آدم هميشه با كمبود وقت مواجه است، خصوصا در طول دو هفته اخير كه تقريبا هر روز يك امتحان داشتيم.
ديروز آخرين روز امتحانات بود و پايان خوبي بود. دوستم تماس گرفته بود و گفته بود كه روز جمعه قبل از رفتن به كلاس واسش كليد بگذارم كه بياد خونه.
غروب كه رسيدم خونه ديدم انگار واسم تولد گرفته و چون خودش هم دانشجو است خوب مي دانست كه آخرين روز امتحانات چه لذتي دارد. ميز را چيده بود و دو شمع كنده اي بنفش رنگ بزرگ را دو طرف ميز گذاشته بود و وسط ميز هم يك گل كاكتوس و يك بطر اسميرينوف ودكا چيده بود. خلاصه شب خوبي بود و بعد از چندين هفته حس كردم كه زمان ديگه مال خودم هست.
اين هم براي دوستان خوبي كه هميشه گله مي كنند كه چرا به ندرت از خودم مي نويسم.
راستي از همه شما خوبان كه به اينجا سر زديد و مي زنيد ممنون هستم و سعي مي كنم از اين به بعد بيشتر در اينجا بنويسم.

_______________________________________


This site is powered by Blogger because Blogger rocks!









يادداشتهاي سينا حافظي

در مسجد سلیمان متولد شدم و از نوجوانی نوشتن را آغاز کردم. اکنون ساکن سیدنی هستم.

* د مت گرم

XML
Photo album



لینک های خواندنی:



گوویل و ددویل:


آرشیو: