|
|
تبعيد
Saturday, October 25, 2003
خاتون
پيش از پاييز مي خواهمت
نه هنگامه ئ كوچ
كه در بودن دوستت دارم
و برايت خواهم گريست.
بايد دوباره ببينمت
خاتون
كاش دوباره زندگي كنم.
تا همين جايي
توشمال چپي را خبر كن
و چادرت را ببند
تا همه گوگريوه ها را
بخواني
در سوگ تنهايي ام.
- توشمال، نام نوعي ساز است كه بختياري ها هنگام شادماني و هم به وقت عزاداري (توشمال چپي) از آن استفاده مي كنند.
- چادر بستن، زنان بختياري اغلب هنگام عزاداري چادرهاي خود را به گونه اي خاص گره مي زنند و قسمت جلو آن را دور گردن مي اندازند.
چاپ شده در سايت اخبار روز و عصر نو
_______________________________________
Friday, October 17, 2003
تعطيلات ميان ترم ( داستان كوتاه)
بعد از يك روز باراني آفتاب واقعا دوست داشتني بود. رودخانه پاراماتا آرام بود و انگار آفتاب سطح آب را نوازش مي داد. حالا چمن ها سبز و شاداب تر شده و برق مي زدند.
از فروشگاه ايراني بر مي گشت و كمي كسل بود، خودش هم نمي دانست چرا. چند روزي بود كه صورتش را اصلاح نكرده بود و ته ريشش نمايان شده بود. تعطيلات بود و كار خاصي نداشت.
مردم بصورت پراكنده نشسته بودند روي صندلي ها، كنار پياده رو و يا روي چمن هاي كنار رودخانه. با ديدن اين منظره و گرمي ملايم آفتاب تصميم گرفت تا كمي در آنجا بنشيند.
روي ستون كنار پياده رو نشست و كيفش را كنار دستش گذاشت. در حاليكه با پاهايش بازي مي كرد و پاشنه كفش ها را به هم مي كوبيد اطرافش را ورانداز مي كرد. مردمي كه هر كدام به چيزي سرگرم بودند. ناهار خوردن، مطالعه، پيرمردي كه با سگش بازي مي كرد و كودكي كه سعي مي كرد تا به مادرش كمك كند و كالسكه خواهر يا برادرش را هل مي داد.
نگاهي به كيف كنار دستش و انداخت و روزنامه فارسي را از كيف بيرون آورد. شروع كرد به خواندن روزنامه. خبرها برايش چندان جذاب نبودند و تازگي نداشت چون تقريبا بيشتر آنها را قبلا در اينترنت خوانده بود. بيشتر دنبال مقاله و يك مطلب خواندني مي گشت تا خبر.
به وسط روزنامه رسيده بود كه متوجه شد كمي آنطرفتر دختري نشسته و انگار يا به روزنامه خيره شده يا به او. بدش نمي آمد كه دختر را ورانداز كند ولي ترجيح داد آرام و به مرور اينكار را انجام دهد تا عادي تر جلوه كند.
به ميانه روزنامه نگاهي انداخت، انگشت شستش را روي زبانش تر كرد و روزنامه را ورق زد. دوباره از كنار روزنامه نگاهي به دختر انداخته لبخندي زد و چشمانش را به ميانه روزنامه كشاند.
تركيب چهره و رنگ پوستش نشان مي داد كه نبايد استراليايي باشد و بيشتر به شرقي ها شبيه بود. موهايي قهوه اي و بلند كه از پشت بسته شده بودند. تاپ مشكي، شلوار جين با كفشهاي اسپرت آبي رنگ. دوست داشت بيشتر به سينه هاي برآمده دختر نگاه كند. به نظرش زيبا آمدند.
دختر متوجه نگاه هاي او شده بود و با لحني آرام گفت: ببخشيد مي تونم يكبرگ از روزنامه تان را بگيرم و نگاه كنم؟
پسر كه انگاراز شنيدن كلمه هاي فارسي كمي هول شده بود، گفت: سلام، خواهش مي كنم. ببخشيد نمي دونستم شما ايراني هستيد.
ميانشان لبخندي رد و بدل شد، دختر گفت: ولي من وقتي از اينجا گذشتم و روزنامه فارسي را ديدم متوجه شدم كه شما بايد ايراني باشيد.
هر دو ظاهرا از اين آشنايي خوشحال بودند و اينكه مي توانند با هم فارسي حرف بزنند. پسر برگ اول روزنامه را جدا كرد و گفت: من كوروش هستم.
- من هم ركسانا هستم، خوشوقتم. به ساك كنار كوروش نگاهي كرد و گفت: شما مثل اينكه اين نزديكي ها زندگي مي كنيد، نه؟
- خيلي نزديك كه نه ولي خوب دور هم نيستيم. ده دقيقه تا يكربع پياده است تا اينجا. آمده بودم فروشگاه ايراني خريد كنم ويك روزنامه فارسي هم گرفته بودم. موقع برگشتن ديدم آفتاب خوبي است گفتم كمي همينجا بنشينم. شما چي اين نزديكي ها هستيد؟
- نه، من چستوود زندگي مي كنم. آمده بودم اين منطقه كار داشتم و ماشين ام را گذاشته بودم توي پاركينگ همين شاپينگ سنتر. چند تا دونات گرفته بودم گفتم اينجا بنشينم و قبل از رفتن بخورم.
پاكت دونات را برداشت و به سمت كوروش دراز كرد و گفت: راستي بفرما دونات.
كوروش روزنامه را جمع كرد، كيفش را برداشت و رفت چند قدم نزديك تر نشست. روزنامه را به ركسانا داد و يك دونات برداشت.
ركسانا گفت: كاري داريد مزاحمتان نشوم؟
- نه، اتفاقا كار خاصي كه ندارم هيچ، حوصله ام هم كمي سر مي رفت. تعطيلات ميان ترم هست و جون ميده واسه زير آفتاب نشستن!
كوروش نفهميد چرا ولي حس مي كرد با حرف زدن با ركسانا ياد خاطرات گذشته و آخرين دوست دخترش درايران افتاد. يادش آمد كه شايد چون از نظر تركيب اندام و هيكل به هم شبيه هستند.
ركسانا گفت: خواهش مي كنم. آخ قربون هاليدي اسكول.
و بعد در حليكه عينك آفتابيش را جابجا مي كرد و با ناخن انگشت كوچكش چيزي را از روي شيشه عينك پاك مي كرد گفت: راستي آقا كوروش نگفتي رشته ات چي هست؟
- من مكواري يوني ميروم و سال اول كرايمينولوژي هستم.
- رشته جالبيه! من هم سيدني يوني ميروم و سال آخر حسابداري را مي خوانم.
سر صحبت ميانشان باز شده بود و هر كدام كمي با گذشته و حال يكديگر آشنا شدند.
ركسانا گفت كه با يكي از همكلاسيهايش كه يك دختر چيني هست خانه مشترك دارند و بيست ساله بوده كه با خانواده اش به استراليا آمده اند. شش سال پيش با پدر، مادر و خواهر كوچكترش كه از تركيه آمده بودند به بريزبن رفته و همانجا ساكن شده بودند، چون در آنوقت كسي را نمي شناختند جز يكي از دوستان پدرش كه در آنجا ساكن بود. ولي بعد كه خود او در دانشگاه سيدني پذيرفته مي شود به سيدني آمده و و زندگي دانشجويي را در آنجا آغاز مي كند و حالا هم هفته اي سه روز براي يك شركت خصوصي كوچك كار مي كند.
كوروش هم گفت كه بيست و هشت سال دارد و چهار سال پيش از طريق پاكستان به استراليا آمده است. در يك آپارتمان كرايه اي كوچك تنهايي زندگي مي كند و بعضي از روزها را هم در يك مغازه رنگ فروشي كار مي كند.
انگار هر كدامشان مدتها بوده كه دنبال يك دوست فارسي زبان مي گشته است تا كمي حرف بزند. از همه چيز با هم حرف زدند. كوروش مي گفت چند ماه پيش از دوست دخترش كه استراليايي بوده جدا شده و بعد از آن تصميم گرفته بود تا مدتي را تنها باشد. ركسانا هم گفته بود كه پسري را به معناي واقعي و دوست پسر بودن دوست ندارد ولي معمولا روزهاي آخر هفته را با چند همكلاسي پسر و دختر مي روند بيرون و تفريح.
غروب شده بود و به غير از آن دو و چند نفر ديگر همه رفته بودند و اطراف خلوت شده بود. كوروش بلند شد، دستانش را پشت گردنش گره كرد و در حاليكه به ركسانا لبخند مي زد، گفت: آفتاب رفته و هوا هم كم كم داره سرد ميشه.
- آره خوب شد گفتي. من هم بايد قبل از بسته شدن پاركينگ ماشين ام را بياورم بيرون. بعد عينك آفتابي را از روي چشمها برداشت و گيره موهايش كرد.
كوروش كه انگار از ديدن مژه هاي بلند ركسانا خوشش آمده بود، همانطور كه به چشمهايش نگاه مي كرد، گفت: ببين جدي ميگم، خونه من خيلي دور نيست و كار خاصي هم ندارم. خوشحال مي شوم كه شما هم باشيد؟
ركسانا كمي ساكت ماند، به كفشهايش نگاه كرد و به انگليسي گفت: Are you sure
كوروش كه انگار با اين سوال، جواب خود را نيز گرفته بود، گفت: Yes I am.
ركسانا كه حالا بلند شده بود و هر دو پايش را آرام كمي تكان مي داد تا خستگي يكجا نشستن را از بدنش دور كند، گفت: نه، اتفاقا من هم كار خاصي ندارم فقط بايد به دوستم دايانا تلفن بزنم تا نگران نباشد.
كوروش گفت: عاليه، پس اول همين جا مشروب را مي خريم و بعد هم سر راه پيتزا مي گيريم. راستي مشروب كه مي خوري؟
- آره رابطه ام با مشروب بد نيست.
با هم راه افتادند. چراغ هاي كنار پياده رو روشن شده بودند و انعكاس نور چراغ ها روي آب موج ميزد. سكوت اطراف باعث شده بود تا صداي آرام آب كمي بگوش برسد. از روي پل مياني رودخانه گذشتند و چند دقيقه بود كه هر دو ساكت بودند و شايد هر كدام منتظر ديگري بود تا چيزي بگويد. كوروش مي خواست دست ركسانا را بگيرد اما مي ترسيد.
وارد فروشگاه شدند و رفتند قسمت مشروب فروشي. كوروش رو به ركسانا كرد و گفت: خوب شما بگو، چي دوست داريد؟
ركسانا اطرافش را نگاه كرد، كمي لبهايش را بهم ماليد و در حاليكه چانه اش را تكان مي داد، گفت: چيز خاصي مد نظرم نيست.
كوروش درب يخچال ويتريني را باز كرد و يك شيشه لمون راسكا به او نشان داد و گفت: لمون راسكا چطوره، تا حالا خوردي؟
ركسانا خنديد و گفت: آره خوردم ولي يه چيزي بگيريم كه با هم بخوريم.
كوروش با كنايه گفت: عرق سگي!
- آه، ودكا نه. ويسكي چطوره؟ ويسكي با نوشابه
كوروش كه از اين پيشنهاد بدش نيامده بود، گفت: پس معلومه كه كارتون خيلي درسته ركسانا خانوم!
ركسانا به دوستش تلفن زد، سوار ماشين شدند و سر راه هم دوتا پيتزا خريدند. چندين دقيقه بعد ركسانا داشت ماشينش را توي پاركينگ جا مي داد.
كوروش در حاليكه كليد را در قفل مي چرخانيد گفت: پيشاپيش بگم كه خانه ام خيلي مرتب نيست وببخشيد.
وقتي كه وارد شدند ركسانا به اطرافش نگاهي انداخت و گفت: خيلي هم بد نيست، مگه خانه يك دانشجوي مجرد قراره چه جوري باشه؟
كوروش به آشپزخانه رفت، شيشه زيتون را برداشت با دو ليوان و مقداري يخ آورد. دوتا شمع روي ميز را روشن كرد و روي مبل كنار ركسانا نشست. ليوان ها را تا نصفه ريخت و تلويزيون را روشن كرد.
شبكه SBS در حال پخش اخبار بود:
A suicide bomber killed at least six Iraqis in an attack on a Baghdad Hotel...
بدون اينكه كانال تلويزيون را عوض كند، صداي تلويزيون را بست. كنترل راديو را برداشت و رايو را روشن كرد. ترانه Family portrait بود كه با صداي پينك از راديو پخش مي شد:
Mama please stop crying, I can't stand the sound
Your pain is painful and its tearing me down...
ركسانا در حاليكه ليوان ويسكي را روي ميز مي گذاشت گفت: چطوره يه نوار بگذاريم؟
كوروش همينطور كه راديو را خاموش مي كرد، گفت: بهترين چيز است. دكمه شروع ضبط را زد و اينبار صداي فروغ بود كه پخش مي شد:
«آن كلاغي كه پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انيشه آشفته ئ ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه ئ كوتاهي، پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.»
صدا انگار هر دو را تا حدي راضي كرده بود كه تا چند دقيقه اي هيچ كلمه اي بين آنها رد و بدل نشد. اما ديري نپاييد كه همديگر را دوباره پيدا كردند و حرفها و گفته ها جاي خود را پيدا كرد.
ليوان ها پر و خالي مي شدند و بطري از نصف كمتر شده بود. كوروش چشمان ركسانا را زيباتر مي ديد و مژه هاي سياهش را بلندتر. دوباره پستان هاي ركسانا بود كه چشمانش را مي ربود. سينه هاي برآمده در زير تك پوش سياه رنگ انگار دو آتشفشان در حال فواره بودند. برجستگي نوك پستان ها از روي لباس كاملا نمايان بود.
ركسانا كه پاهايش را روي هم انداخته بود متوجه چيزي شد و با طعنه پرسيد: چيزي شده آقا كوروش؟
- نه فقط داشتم فكر مي كردم.
- به چي؟
كوروش لبخندي زد و به ليوان نگاه كرد و گفت: هيچي بابا.
ركسانا تكاني خورد، دست راستش را دور گردن كوروش انداخت و سعي كرد او را به بغل خود فشار دهد. كوروش انگار فرورفتن نوك پستان را در پهلويش حس مي كرد و از گرماي آن لذت مي برد. موهاي ركسانا را از روي پيشاني و صورتش كنار زد و لبانش را روي لبان ركسانا گذاشت. هنگام بوسيدن انگار رژ لب او را مي مكيد و با لبهايش پاك مي كرد. در همان حالت و بدون اينكه لبانش را بردارد، ركسانا را آرام كشيد و توي بغل خود نشاند. دستانش را بصورت ضربدر پشت كمر ركسانا حلقه كرد. گرمي باسن و بدن ركسانا تن كوروش را مي سوزاند و ديگر هيچ رژ لبي روي لبهاي ركسانا نمانده بود.
ركسانا به بوسه طولاني پايان داد. سرش را بلند كرد و موهايش را جمع كرد و به پشت شانه هايش انداخت. در حاليكه حس مي كرد تمام بدنش گر گرفته با مشت به آرامي روي سينه كوروش كوبيد و گفت: نگفتي به چه چيز فكر مي كردي؟
كوروش كه سعي مي كرد روي مبل جابجا شود ولي در عين حال ركسانا را هم توي بغلش نگه دارد، گفت: يه گيلاس ديگه سر بكشيم.
ركسانا همانطور كه نشسته بود بدنش را كشيد و ليوان ها را يكي يكي برداشت.
از بيرون صداي باد خفيفي مي آمد، نوار تمام شده بود و بوي آسانس شمع ها اتاق را پر كرده بود. ركسانا مي دانست كه ليوان را نبايد سربكشد، لبانش را كمي تر كرد و دوباره كش آورد و ليوان ويسكي را روي ميز گذاشت.
كوروش كه ليوانش را تمام كرده بود، گفت: راستش نوك سينه هايت توجه ام را جلب كرده بود. يك حالت مجذوب كننده و حدس مي زدم كه سينه بند نپوشيده اي؟
ركسانا توي بغل كوروش جابجا شد، پاهايش را بالا كشيد و روي زانو دو طرف رانهاي كوروش گذاشت. كمي مكث كرد و با حالتي صميمي گفت: كوروش ازت خواهش مي كنم يك قول بهم بدي؟
كوروش كمي بخود آمد ولي الكل قدرت تجزيه و تحليل سريع را از وي گرفته بود و هيچ حدسي نمي توانست بزند، گفت: مطمئن باش.
ركسانا گفت: كه امشب از سكس خبري نباشد. بعد تن و بدن هر دويشان را باچشم مرور كرد و ادامه داد: فقط در همين حد. چون مشروب خورده ايم، Ok?
صداي باد شديدتر شده بود و صداي حركت برگها و تكان شاخه ها سكوت را پر كرده بود. ركسانا دلهره داشت و دلش مي خواست بداند در ذهن كوروش چه مي گذرد.
كوروش گفت: قول مي دهم و دوست دارم كه مطمئن باشي و به من اعتماد كني!
ركسانا يك بوسه صدادار از كوروش گرفت و با لبخندي كه نشانه رضايت بود انگشتان دستانش را ميان انگشتهاي كوروش گذاشت و كمي فشار داد. بعد دستان كوروش را گرفت، بلند كرد و زير تي شرت روي پوست شكمش گذاشت و به سمت بالا كشاند.
كوروش گر گرفته بود. هنگاميكه پستان هاي ركسانا را با هر دوست مي پوشانيد با حركت چشم ها به ركسانا گفت كه حدسش درست بوده است.
آفتاب از درز پرده كنار پنجره مي تابيد. كوروش چشمانش را باز كرد و بعد از چندبار پلك زدن به ركسانا نگاه كرد كه كنارش خوابيده بود. با لذت به ركسانا كه كنارش دراز كشيده بود نگاه مي كرد و به نظرش آمد كه نقطه هاي سياه روي زمينه اي سبز چقدر مي تواند زيبا باشد. موهاي ركسانا را به كناري زد و پيشانيش را بوسيد.
ركسانا چشمهايش را باز كرد و با همان لبخند ديروزي گفت: صبح بخير.
بعد از صبحانه كه تنها در دو ليوان نسكافه خلاصه شده بود، ركسانا در حاليكه كم كم آماده رفتن مي شد و داشت موهايش را گره مي زد گفت: كوروش خيلي خوش گذشت و ممنون، حسابي زحمت دادم. بايد بروم و كمي به كارهايم برسم.
كوروش حرفش را قطع كرد و گفت: ببخشيد اگر ...
ركسانا نگذاشت ادامه دهد و انگشت سبابه اش را روي لب بالايي كوروش گذاشت تا او را به سكوت وادارد. و بعد خودش ادامه داد:
امشب بر مي گردم و از مشروب هم ديگر خبري نيست!
كوروش فقط يك كلمه گفت: عاليه و خم شد و گونه ركسانا را بوسيد.
اكتبر دوهزار و سه - سيدني
پانويس ها:
- پاراماتا و چستوود نام دو منطقه در سيدني
- دانشگاه سيدني و دانشگاه مكواري
- بريزبن نام شهري است در استراليا
- لمون راسكا نام نوعي مشروب
- Pink. Family Portrait / Album Misunderstood
- شعر فتح باغ از فروغ فرخراد
چاپ شده در سايت اخبار روز و عصر نو
_______________________________________
Tuesday, October 07, 2003
گم شده ام
انگار دويده ام
هر روز و هر سال
و هي فرسنگ ها با يادها و چهره ها
بيگانه شده ام.
خاكستري شد ه اند يادهاي مانده در ذهنم
كه صدا ها را گم مي كنم
و مي ترسم از فردا
كه ناتوان از تصور همين يادهاي كهنه باشم.
اين شعر در سايت خبري عصر نو نيز منتشر شده است
_______________________________________
ظاهرا در شب ارتحال خميني هر عملي ممنوع است جز گريه و زاري كردن و از نظر جمهوري اسلامي مردم مجبورند براي مرگ اين فاشيست مذهبي حسرت بخورند و عزاداري كنند!
سعيد نياكوثري كه برندهي جايزهي سوم جشنوارهي ولز انگلستان است، به اتهام اينكه در شب ارتحال خميني ساز زده است به هفتاد ضربه شلاق تعزيري محكوم شد.
شاهرودي ، رييس قوه قضاييه جمهوري اسلامي مشنگ شده و در يك حالت غير عادي بسر مي برد. ولي با اين حال رسانه هاي خبري ايران بي اعتنا به اين موضوع دست از سر او بر نمي دارند و به وي فشار! مي آورند تا مصاحبه كند و در همين مصاحبه هاست كه پرده برداشته مي شود و بيماري آقا خود را نشان مي دهد چرا كه در مصاحبه اي با ايرنا گفته است:
زندان هاي امروز كشور در بهترين وضعيت تاريخ ايران و حتي كشورهاي دنيا قرار دارد!!!
_______________________________________
Sunday, October 05, 2003
تصوير يك شب
عشق هم بايد زير مهتاب باشد
تابستان خوزستان
سكوت نيمه شب
بوي خيس و خاك شاخه هاي گل چتري
صداي آرام تاب با آغوش نرم تو.
چه كيفي دارد كه در دنياي حلال و حرام
بي واهمه از نگاه كنجكاو همسايه
دور از چشم سگ هاي ولگرد
آزادانه در ته شب
پيچك تن شوي
تا دستانت
هر جاي ممنوع را بكاوند
و لبانت
بي پروايي را تجربه را كنند
...
عشق هم بايد زير مهتاب باشد.
اين شعر در سايت خبري اخبار روز نيز منتشر شده است
_______________________________________
Saturday, October 04, 2003
با اين همه كه از عمر شوم انقلاب اسلامي مي گذرد با اين همه زندان، شكنجه و اعدام و شقاوت هاي تاكنوني اين حكومت اما هنوز مانده تا همه جنايت هاي اين رژيم آشكار شود.
خاطرات زندانيان سياسي و شرح شكنجه هاي رفته بر آنان مو را به تن هر وجدان بيداري سيخ مي كند و آدم از درندگي پاسداران و پيروان ولايت در حيرت مي ماند. ديشب داشتم كتاب خاطرات زندان كتايون آذرلي را مي خواندم كه در قسمتي از اين كتاب مي نويسد:
تا چند دقيقه ديگر باز...همه چيز شروع مي شد. بار ديگر كوفتن. سوزاندن. فحاشي كردن. تحقير نمودن. و... من چرا نمي مردم. من چرا... اين دقايق را تاب مي آوردم؟ آخ! باز بايد شكنجه مي شدم! فرياد مي كشيدم. مي ناليدم. رنج مي بردم. مي سوختم. و ... اين نفس... اين نفس كه از گرمگاه سينه ام بيرون مي آمد چرا بند نمي آمد؟ چرا اين قلبم از شدت ترس و هراس و وحشت هم كه بود، از تپش باز نمي ايستاد. در تاريكي و روشنايي اتاق بار ديگر صداي بازجويم بود كه به نگهبان دستور مي داد پشت درب بايستد و اجازه به ورود كسي را ندهد.
آه... نه! ديگر در توانم نيست... در توانم نيست! در مدت يكصدم ثانيه،تمام بدنم يخ بست و ديدم كه بدنم مي لرزد. تمام بدنم مي لرزيد. سردم شده بود. احساس سرماي عجيبي مي كردم. دندانهايم بهم مي خورد و قادر نبودم از لرزش دندانها و لبها و دستها و پاهايم جلوگيري كنم.آمد و مقابلم ايستاد. به روي زمين خود را از ترس و هراس مچاله كرده بودم. پاهايش دقيقا روي صورتم بود. با صداي نكره اش گفت: خوب فكرات رو كردي؟
نمي توانستم پاسخش را بدهم. نه توانش را داشتم. نه شهامتش را و نه حتي چيزي براي گفتن. چون دفعات قبل بازجويي ام ساكت ماندم! چه مي توانستم به او بگويم؟
خم شد و با يك حركت دستش مرا از روي زمين بلند كرد و كوباند به ديوار و گفت: ازت پرسيدم، فكرات رو كردي يا نه؟ جواب بده، پست فطرت عوضي كله شق! همچنان كه گريه مي كردم گفتم: من چيزي براي گفتن ندارم.
با شنيدن اين جمله انگار سگ هاري بود كه لجامش گسيخته شده است. فريادي زد نعره وار! من هر دقيقه و ثانيه صدهزار بار در خود مردم و زنده شدم. فرياد زد و نگهبان را صدا زد. نگهبان سر رسيد وارد شد. به او دستور داد تا حاج خانم را صدا بزند. حاج خانم، همان پيره زن شلاق زني بود كه تا كنون بارها به جانم شلاق را كوفته، به همراه بازجو شريك شكنجه ام شده بود.
پيره زن آمد و سراسيمه در مقابل دستور بازجو قرار گرفت. مرا بار ديگر انداختند به روي همان تخت چوبي كه قبلا بر رويش شلاق را به تنم كوفته بودند. دستور داد دستها و پاهايم را ببندند و بر روي دستم نيز چرم را بكشد.دستهايم را به موازات تنم روي تخت گذاشت و سپس مچ بند را كه از زير تخت به ميله متحركي آويخته شده بود، كشاند و به نزديكي دستم آورد. مچم را بست و سپس چرم قطور بزرگي را كه با دو گيره فلزي به يكديگر از دو سو بسته مي شد به روي دستم بست به گونه اي كه فقط مي توانستم انگشتانم را حركت بدهم.
---
وقتي دستور دادند كه بر روي تخت درازكش شوم در لحظه اول مي پنداشتم كه مي بايست چون دفعات پيش رو به شكم دراز شوم تا ضربات را بر پشتم فرود آرند. اما پشتم كه ديگر توان ضربات ديگري را نداشت! لحظه اي بعد... دقيقا همان لحظه اي كه مي خواستم به روي تخت دراز بكشم، پيره زن مفلوك... گفت، نه. به روي شكمت نه !
پس چگونه؟
طاق باز پشت به تخت!
اين ديگر چه نوع از شكنجه بود؟ چگونه بود! تصور كردم ضربات را مي خواهند به كف پايم بكوبند. اما كفشهايم را از پا بدر نياوردند! ديگر يك كوه بزرگي از ترس و هراس و وحشت و رنج بودم. با التماسي كه در حالت چشمانم، رنگ صورتم، لحن صدايم بود. پرسيدم: مي خواين ديگه با من چه كنيد؟ من چيزي براي گفتن ندارم. باور كنيد... ندارم!
---
به قدر هجوم يك زمين لرزه، يك سيل بزرگ، يك كوه آتشفشان عصباني شد و دستور داد: كلك شو بكن اين مادرجنده كل شق رو!
تا آمدم نگاه كنم كه پيرزن مفلوك، اين زني كه قطعا مي توانست به جاي مادربزرگم باشد اينبار مي خواهد با من چه كند، در يك لحظه هولناك چهار چنگك، چهار گيره محكم به ناخنهايم وصل شد. بر روي گيره هايي كه صفحه فلزي شكلي قرار گرفته بودند و در پشت هر گيره فنري وجود داشت كه با حركت دست جلاد، مثل يك اهرم قوي عمل مي كرد، گيره ها مثل دندانهاي يك سوسمار كه دندانهايش به تن آدميزاد قفل كرده باشد و او را با فشار سهمگيني و سختي به قعر آب فرو برد، انگشتانم را به خود قفل كرده بود. از وحشت و درد فرياد بلندي كشيدم.
---
در يك لحظه كوتاه از چهار چنگك تمام وجودم آويزان شد. احساس كردم دستم از كتفم جدا شده است.
...
مصلوب - خاطراتي از زندانهاي جمهوري اسلامي / كتايون آذرلي / انتشارات فروغ
_______________________________________
Thursday, October 02, 2003
جلايي پور: واقعاً چطور اين ظلم و بیوجدانی ادامه پيدا میكند؟
راستي آقاي جلايي پور يادش رفته زماني كه در كردستان بود چه جنايت ها كرد. آقاي جلايي پور شما هم جزو همين جنايتكاران و سربازان امام! هستيد و اين جنايت ها هم قدمتي به اندازه سركار آمدن شماها و انقلابتان دارد و تازه نيست، فقط حالا چون همفكران شما و دوستانتان گرفتار آن شده اند لب به سخن و شكوه گشود ه ايد.
آنموقع كه بدستور خميني دسته دسته آدم مي كشتيد كه حرفي در ميان نبود و حتي همين حالا هم براي غيرخودي ها هيچ حقي قائل نيستيد ولي وقتي نوبت به هم پياله ايهايتان مي رسد آنوقت يادتان مي آيد كه در جامعه ظلم و بي وجداني هست!
_______________________________________
Wednesday, October 01, 2003
خايه مالي جديد خاتمي از رهبر پليد جمهوري اسلامي: رهبر معظم انقلاب می فرمايند "آنچه که براى من مهم است در درجه نخست، حضور مردم در انتخابات است". اين يک سياست مهم اعلام شده است و همه ما موظف هستيم اين سياست را اعمال کنيم.
_______________________________________
«زمانيكه كريم محمدزاده از فعالين كرد تبار اپوزيسيون ايراني در منطقه نينس هامن در حومه استكهلم، به قتل مي رسد سازمان امنيت سوئد از دادن هر نوع اطلاعاتي درباره مظنون اصلي ترور، رضا تسليمي ديپلمات و تروريست ايراني خودداري مي كند.» مهرداد درويش پور
_______________________________________
می خواهند كميتههای انضباطی را به شعبههايی از دادگاه انقلاب در دانشگاهها تبديل كنند. هشدار فعالين دانشجويی
_______________________________________
|
|
يادداشتهاي سينا حافظي
در مسجد سلیمان متولد شدم و از نوجوانی نوشتن را آغاز کردم. اکنون ساکن سیدنی هستم.
* د مت گرم
XML
Photo album
لینک های خواندنی:
گوویل و ددویل:
آرشیو:
|
|
|